تبليغاتX
لطفا در این مکان توقف کنید



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 23:32 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 21:41 | لینک  | 


نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 13:49 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 22:15 | لینک  | 




ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 14:57 | لینک  | 

آقا مرتضی از اهالی ری بود. بچه ی شاه عبدالعظیم! از کودکی سر پردردی داشت ، حرفهای گنده گنده و سوال های قلمبه سلمبه می کرد . بزرگتر ها می خواستند حالیش کنند که به این راحتی و زودی نمی شود وارد معقولات شد! هم اون بار که پای تخته سیاه نوشته بود «خلیج عقبه از آن ملت عرب است» و آقای مدیر کلی سر و صدا بپا کرده بود که : بچه ی نیم وجبی رو چه به این حرفها!! وقتی که پا یه سن گذاشت ، از یه راه طی شده حرف می زد ؛ می گفت: « تصور نكنيد كه من با زندگي به سبك و سياق متظاهران به روشنفكري نا آشنا هستيم، خير . من از يك راه طي شده، با شما حرف مي‌زنم.
 

من هم سالهاي سال در يكي از دانشكده‌هاي هنري درس خوانده‌ام. به شب هاي شعر و گالري‌هاي نقاشي رفته‌ام .موسيقي كلاسيك گوش داده‌ام، ساعت‌ها از وقتم را به مباحثات بيهوده و در باره چيزيهايي كه نمي‌دانسته‌ام گذرانده‌ام. من هم سالها با جلوه فروشي و تظاهر به دانايي بسيار زيسته‌ام. ريش پرفسوري و سبيل نيچه‌اي گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساحتي»، [نوشته هربرت ماكوزه[ را بي‌آنكه آن رمان خوانده باشم‌اش، طوري دست گرفته‌ام كه ديگران جلد آن را ببينند و پيش خودشان بگويند عجب، فلاني چه كتاب‌هايي مي‌خواند، معلوم است كه خيلي مي‌فهمد.

 اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي كشانده است كه ناچار شده‌ام رودربايستي را نخست با خودم و سپس با ديگران كنار بگذارم و عميقا بپذيرم كه تظاهر به دانايي هرگز جايگزين دانايي نمي‌شود. بايد درجست وجوي حقيقت بود و اين متاعي است كه هر كس براستي طالبش باشد آن را خواهد يافت و در نزد خويش نيز خواهد يافت.

وحالا از يك راه طي شده با شما حرف مي‌زنم. داراي فوق‌ ليسانس معماري از «دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران» هستم اما كاري را كه اكنون انجام مي‌دهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست. حقير هر چه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با يقين كامل مي‌گويم كه «تخصص حقيقي» در سايه «تعهد اسلامي» به دست مي‌آيد و لاغير. قبل از انقلاب بنده فيلم نمي‌ساخته‌ام اگر چه با سينما آشنايي داشتم.

اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است. با شروع انقلاب حقير تمام نوشته‌هاي خويش را اعم از تراوشات فلسفي، داستان‌هاي كوتاه، اشعار و ... در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم كه ديگر چيزي كه «حديث نفس»، باشد ننويسم وديگر از خودم سخني به ميان نياورم. هنر امروز متاسفانه «حديث نفس» است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. سعي كردم كه خودم را از ميان بردارم تا هر چه هست خدا باشد و خدا را شكر بر اين تصميم وفادار مانده‌ام. البته آنچه كه انسان مي‌نويسد هميشه تراوشات دروني خود است. همه هنرها اينچنين‌اند. كسي هم كه فيلم مي‌سازد اثرش تراوشات دروني خود اوست. اما اگر انسان خود را در خدا فاني كند آنگه اين خداست كه در آثار ما جلوه‌گر مي‌شود. حقير اينچنين ادعايي ندارم اما سعي‌ام بر اين بوده است. »
 
سید مرتضی که خودش رو حقیر می دونست ، شد سید شهیدان اهل قلم ؛ كتابچه دل سید پر بود‏، بازش که می کردی صدف رو می دیدی! صدف چی؟ صدف عشق! درونش مروارید محبت بود! محبت به کی؟ به حضرت اباعبدالله! وجودش رو بخشیده بود! به کی؟ به عشق! کارهایش از پول یا بوروکراسی با سیستم های نظامی و یا هرچیز دیگر ، بر نمی آید. عشق می خواهد و انگیزش! ریشه ی انگیزش هم در عشق است! راز ماندگاری سید مرتضی آوینی و آثارش چه بود؟

دوستانش می گفتند: آنچه که دل مرتضی را به درد می‌آورد شناخت رنج انسان بود، انسانی که با دور شدن از مبدأ وحی خود را تنها و سرگردان در این کره خاکی یافته است، انسانی که عهد ازلی خود را به فراموشی سپرده و مقام خلیفه‌اللهی خویش را از یاد برده است. او حتی برای لحظه‌ای از معنای «انالله‌واناالیه‌راجعون» غافل نبود، مبدأ و مقصد را می شناخت،‌ و خود را در نسبت با این شناخت معرفی می‌کرد، درد او، غفلت ما بود، لحظه‌ای بر او نمی‌گذشت، مگر اینکه خود را حاضر در پیشگاه حق و حق را ناظر بر خویش بیابد. در جمع کاری شان به قول خودش نقش شیطان را بازی می کرد ؛ می گفتند: جبهه رفتیم! می گفت: می خواستید نروید. می گفتند: برای اسلام رفتیم! می گفت: می خواستید اسلام را انتخاب نکنید.

مریم خانم _همسرش را می گویم_ می گفت: «زیاد اهل صحبت کردن نبود ، نفس وقایع برایش اهمیتی نداشت ، مهم تاثیری بود که این اتفاقات در روح انسان برجای می گذاشت. عبادت کاری نبود که از سر عادت انجام دهد، با تمام روح و قلب پیش خدا حاضر می شد ، همیشه با وضو بود. »

تواضع سید مرتضی بود که خود را حقیر می خواند ؛ جایی که می گفت: «در همه ی فیلم هایی که ساخته شده است سهم کوچکی نیز _اگر خدا قبول کند_به این حقیر می رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ.»

غائب نبودن خدا ، راز ماندگاری آوینی است. روزی در حال «سکر» و روزی در حال «صحو».
 
رفیقش می گفت: «مرتضی خیلی خسته بود! خسته ی چی؟ خسته عشق! و همه می‌دانند كه نوشداروی این درد، وصال است. در عملیات طریق‌القدس علی به شهادت رسید و در آغوش آوینی آخرین نفس را كشید، این‌بار خون بود كه از دیدگان مرتضی می چكید، برایش سخت بود، علی در نزدیكی او شهید شود و او كه كمی جلوتر بود....

آن‌روز كه رضا در كنار او به شهادت رسید، قریب دو ساعت مرتضی بی‌تاب و سرگردان در شلمچه راه می‌رفت، بی‌قرار بود گمان می‌كرد از قافله جا مانده است،‌ یا اینكه قافله سالار او را در كاروان خویش نپذیرفته است. آرام پرسیدم :«مرتضی جان چرا پریشانی؟» بغض گلویش را فشرد :‌«من نمی‌فهمم چرا در این مدت من شهید نشده‌ام.درست می‌دیدم كه درآخرین لحظه تیر به افراد نزدیك من می‌خورد و من سالم از كنار آنها بلند می‌شوم»

باز شوق یوسفم دامن گرفت ؛
پیر ما را بوی پیراهن گرفت ؛
ای دریغا نازک آرای تنش ؛
بوی خون می‌آیداز پیراهنش؛
یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟؛
بر چه خاکی ریخت خون روشنت؛
در بهار عمر ای سرو جوان ؛
ریختی چون برگ‌ریز ارغوان ؛
ارغوانم! ارغوانم! لاله‌ام!؛
در غم‌ات خون می‌چکد از ناله‌ام؛


نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 1:40 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 0:6 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 0:23 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 10:52 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 0:12 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود فروغی در ساعت 13:16 | لینک  |